loading...
ایران ویکی-از همه جا و از همه چیز
ادمین بازدید : 741 یکشنبه 07 مهر 1392 نظرات (0)

* پسر: مامان! یک لطیفه تعریف کن!
مادر: حرف نزن! بیا کمکم کن ظرف ها را بشویم.
پسر: ها ها ها ها، چه لطیفه ی قشنگی!

* پسر: پدر! می تونی توی تاریکی چیزی بنویسی؟
پدر: بله! چی می خواهی بنویسم؟
اسمت را پایین این کارنامه!
 
* اولی: چرا روح نمی تواند دروغ بگوید؟
دومی: چون توی دلش دیده می شود.


 * خانم اولی: توی دو ثانیه 500 کالری از دست دادم.
خانم دومی: چه طوری؟
خانم اولی: همبرگرم از دستم افتاد زمین!


 * پسر بچه همین طور که دوچرخه سواری می کرد گفت:مامان! مامان! منو ببین! بدون دست، بدون دست!

یکهو با صورت زمین خورد و گفت: مامان مامان! منو ببین! بدون دندون!
 
* پسر بچه توی موزه گم شد.
رفت پیش مأمور موزه و پرسید: آقا یک مامان بدون بچه ندیدی؟

 * مادر: رضا، چرا گربه روی سرت گذاشته ای؟
رضا: برای این که دندان هایم را موش نخورد.

 * ماشین سواری کوچکی به سرعت از کنار یک کامیون گذشت و از آن جلو زد. راننده کامیون با عصبانیت فریاد زد: ای بی ادب! احترام بزرگ تر از خودت را هم نگه نمی داری؟

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

کد امنیتی رفرش
تبلیغات
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    تبلیغات
    آمار سایت
  • کل مطالب : 443
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 5
  • آی پی امروز : 11
  • آی پی دیروز : 118
  • بازدید امروز : 175
  • باردید دیروز : 270
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 445
  • بازدید ماه : 16,512
  • بازدید سال : 76,318
  • بازدید کلی : 2,290,434